نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

51

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

شده بود . كه اكثر اوقات بعلامت گذاشتن آن ، مستغرق ميگشت ، و وى را از انجام مهمّات ديگر بازميداشت ، و شاهنشاه خود در سالهاى اخير ، جز بر توقيعى در باب امرى خطير نشان نميگذاشت ، و رفعت شان شهاب الدّين را از ينجا توان دانست ، كه چون در قلمرو شاهنشاه ، برسالت هريك از ملوك منشورى صادر ميشد ، نام آن ملك را بعد از وزير ، در پايان توقيع مذكور ميداشتند ، اما دربارهء شهاب الدّين چنين نبود ، زيرا جلالت قدر و احترام مقام وى اجازت نميداد كه اسم وى پس از وزير ياد كرده آيد ، بلكه چنين مينگاشتند " بالامر الا على اعلاه الله و المثال العالى لا زال عاليا " ، با آنچه از القاب وزير « 1 » ذكر كرديم " ، سپس مينوشتند . . . . . « 2 » بارى شهاب الدين مذكور ، در جامع شافعيّهء خوارزم ، كتابخانهء ، كه در ماضى و مستقبل زمان مانند آن نباشد ، بساخت ، و چون بخروج از خوارزم عزم كرد ، و از برگشتن بدان شهر نوميد بود ، به ترك آن كتب رضا نداد ، و نفايس آن بهمراه برداشت ، و آن كتابها پس از قتل وى بنسا در دست عوام و رعايا افتاد ، و من بطلب و جمع آن برخاستم ، و بعضى از ان نفايس را بدست اوردم ، و آنگاه كه دستخوش غربت گشتم " گهى در باختر گاهى بخاور " آن كتب را با اموال موروث و مكتسب خويش . در قلعه گذاشتم ، و جز بر ترك آن كتابها افسوس نداشتم ، بارى شهاب الدّين مذكور با جمعى بسيار از اهل خوارزم بنسا رسيد ، و اقامت گزيد ، منتظر كه خبرى تازه از جانب شاهنشاه شنيده ، مقصد وى دريابد تا به خدمت شتابد ، در ين اثنا خبر امد كه وى بنيشابور وارد گشته ، و بىدرنگ از انجا گذشته است ، شهاب الدّين دران كار شگفت متحيّر و سرگردان و رأى شاهنشاه بر وى مبهم و مجهول ماند ، تا آنكه اميرى از امراى نسا بنام بهاء الدّين محمد بن سهل ، برسيد و چنين گفت كه شاهنشاه بهنگام گريز ، او را فرموده است ، كه بنسا رود ، و مردم را بحذر و احتياط خواند و گويد ، كه اين دشمن چون ساير دشمنان ، و اين لشگر مانند عساكر ديگر نيست ، و رأى آنست كه اهالى ، بلاد را خالى گذارند ، و بكوه و بيابان روى ارند ، چندانكه اين گروه چشم تنگ و دست بيغما گشادهء خويش ، از غارت پر كنند و بازگردند ، و از تاراج اموال بنهب ارواح نپردازند ، و مردم از تركتاز آن ايمن شوند ، و جان بسلامت بدر برند ، و اگر جز اهل نسا توانند ، كه قلعهء نسا را " كه شاهنشاه آن را ويران ساخته بود " عمارت كنند و در ان تحصّن گزينند ، از جانب ما مجازند ، و حصانت آن قلعه چنان بوده است ، كه سلطان تكش ، چندين بار بعزم تصرّف آن خود را برنج افكند ، و دست نيافت و چون مأيوس گشت ، با صاحب آن عماد الدّين محمد بن عمر بن حمزه مصالحت كرد ، و وى را در قيد اطاعت اورد ، و به قصد

--> ( 1 ) : بصفحهء 36 رجوع شود . ( 2 ) : بجاى محذوف حسب الرسالة الواردة بالاملاء